فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

706

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

القَلِع - مرد پيس ، آنكه در سختى و يا هنگام سوار بر زين ثبات و استقامت نداشته باشد ؛ « شَيخٌ قَلِعٌ » : پير مردى كه هنگام برخاستن سست و خسته و لرزان باشد . القُلْعَة - آنكه پيس شده باشد ، ناتوانى كه اگر مورد حمله قرار گيرد ثبات نداشته باشد ، - مال و دارائى ناپايدار ، مال عاريتى ، آنچه كه از درخت كنده شود ، « هُوَ عَلى قُلْعَةِ » : او در حال كوچ كردن است ؛ « مَنْزِلُنا منزلُ قُلْعَة » ، خانه ما مِلك نيست . القَلْعَة - ج قِلَاع و قُلُوع : نهالى را كه از بُن درخت نخل جدا كنند ، پناهگاه و حصار ، - الطَّائِرَة ( ا ع ) : هواپيماى غول پيكرى كه براى زدن مواضعِ دشمن و حصارها و انبارهاى او به هنگام جنگ از آن استفاده مىكنند . القِلْعَة - ج قِلَع : اسم نوع از ( قَلَعَ ) است ، نيمى از چيزى . القُلَعَة - مرد پيس ، جائى كه صاحبش در آن قرار نمىگيرد . القَلَعَة - ج قِلَاع و قَلَع : سنگى كه از كوه جدا و كنده شود ، - ج قَلَع : زمين بلند و مرتفع ، پناهگاه و حصار ، پاره ابرى ضخيم مانند كوه . قَلْعَطَ - قَلْعَطَةً ه : آن را بسيار چرك و كثيف كرد ، اين كلمه سريانى است . القَلْعَطَة - چرك كردن و پليد نمودن چيزى . قَلَفَ - قَلْفاً الشجرةَ : پوست درخت را كند ، - الظِّفْرَ : ناخن را از بيخ كند ، - الشَّىءَ : چيزى را وارونه كرد ، - قَلْفاً و قَلْفَةً الدَّنَّ : گل و لاى ظرف مىرا پاك كرد ، - السَّفِينَةَ : تخته پاره‌هاى كشتى را با الياف به هم پيوست و در ميان آنها قير پاشيد . قَلَّفَ - تَقْلِيفاً [ قلف ] السفينةَ : مُرادف ( قَلَفَهَا ) . است . القِلْف - پوست درخت ، جاى زبر و خشن . القِلْفَة - واحد ( القِلْف ) است ، ناخن كه از بيخ كنده شده باشد . القَلِفَة - من الشفاه : لبهاى كلفت و خشن . قَلَقَ - - قَلْقاً الشيءَ : آن چيز را به حركت در آورد . قَلِقَ - - قَلَقاً : ناراحت و سرگردان شد . القَلِق - آنكه ناراحت و سرگردان باشد . القُلْقَاس - ( ن ) : گياهى است كه مركز آن هندوستان است و در خاورميانه نيز كِشت مىشود ، برگهاى آن سبز و پهن و مغز آن مانند سيب زمينى است كه آن را مىپزند و مىخورند - اين كلمه يونانى است ، - الرُّوميّ اوِ الكَنْكرَ ( ن ) : نوعى ديگر اين گياه معروف به رومى يا كنگر است كه از آمريكاى شمالى به كشورهاى اروپا و ديگر كشورها در حدود 1600 ميلادى آورده شده است . القَلِقَة - مؤنّث ( القَلِق ) است . قَلْقَلَ - قَلْقَلَةً [ قلقل ] : صدا از خود در آورد ، - قَلْقَلَةً وَقِلْقَالًا وَقَلْقَالًا الشَّىءَ : آن چيز را تكان داد ، - الحزنُ دَمْعَه : اندوه اشك او را جارى كرد ، - فِى الأَرْضِ : به سياحت و زمين گردى شتافت . القِلْقِل - [ قلقل ] : گياهى است از جنس قرنيات به شكل انار كه داراى دانه‌هاى سياه و نرم و گرد به اندازهء دانه فلفل است . القُلْقُلَان - [ قلقل ] ( ن ) : مُرادف ( القِلْقِل ) است . القَلْقَلَة - [ قلقل ] : حروف قلقله اين پنج حرف است ( ب ج د ط ق ) . قَلَمَ - - قَلْماً الشيءَ : آن چيز را قطع كرد يا بُريد ، - الظِّفْرِ : قسمت برآمدهء ناخن را چيد . قَلَّمَ - تَقْلِيماً [ فلم ] الشيءَ : آن چيز را بريد يا قسمتهائى از آن را به تدريج بريد ، - الظِّفْرَ : ناخن را چيد ؛ « قَلَّمَ ظِفْرَ فُلانٍ » : فلانى را خوار و ناتوان كرد . القَلَم - ج أَقْلَام و قِلَام : قلم و خامه ؛ « قَلَمُ الحِبْرِ » : قلم مركب ( جوهر ) ؛ « قَلَمُ رَصَاص » : مداد ؛ « قَلَمِ جَافَ » : خود كار ، سهم قُمار ، - ج اقْلام : بخش ادارى ؛ « قَلَمُ التَّحْرير » : دبيرخانه ، « قَلَمُ الاسْتِعْلامات » : بخش اطلاعات . قَلْنَسَ - قَلَنْسَةً [ قلنس ] ه : او را كلاه بوقى دراز پوشانيد ، - الشَّىءَ : روى آن را پوشانيد ، - الرَّجُلُ : دست بر سينه نهاد و تعظيم كرد . القَلَنْسُوَة - ج قَلَانِس و قَلَانِيس و قَلَاسٍ و قَلَاسِيّ [ قلنس ] : گونه اى كلاه كه در گذشته از آن استفاده مىشده و هم اكنون كاهنان بعضى از معابد بر سر مىنهند و آن را در زبان متداول روز ( قلُّوسَة ) نامند ، اين كلمه لاتينى است . القُلَنْسِيَة - ج قَلَانِس و قَلَانِيس و قَلَاسٍ و قَلَاسِيّ [ قلنس ] : مُرادف ( القَلَنْسُوَة ) است . القِلْو - [ قلو ] : آنچه كه سبك و كم وزن باشد ، الاغ جوان و پُرتوان ، ماده اى گياهى است كه از سرخ كرده نبات الحمض بدست آيد . القُلُوب - « أَفعال القُلُوبِ » : اين افعال در زبان عربى عبارتند از : ( ظَنَّ ، رَأى ، حَسِبَ ، دَرَى ، خَالَ ، زَعَمَ . . . ) كه معمولا دو مفعول به خود مىگيرند و بر آنها ( ظَنَّ وَاخَوَاتُها ) اطلاق مىشود . القُلُوص - فاضلاب شهر كه در آن فضولات ريزند و به گونهء رودخانه روان باشد ، - ج قَلائِص و قلَّاص وَقُلُص و قُلْصَان مِنَ الإبل : شتران بلند پاى ، شتران جوان كه در سير دائم باشند ، شتر ماده كه در اولين بار سوار آن شوند . القُلُوع - ج قُلْع : كمانى كه هنگام كشيدن برمىگردد ، - ( ح ) : شتر مادهء بزرگ اندام . قَلِيَ - - قِلِّى و قَلَاءً و مَقْلِيَةً [ قلي ] الرجُلَ : آن مرد را خشمگين كرد . القِلْي - [ قلي ] : چيزى كه از سوختهء گياه [ الحَمض ] بدست آيد . القَلِيب - ج قُلْب و قُلُب و أَقْلِبَة : چاه ، چاه قديمى ( اين كلمه مذكر است و گاهى مؤنّث مىآيد ) . القَلِيَّة - ج قَلَايا [ قلي ] ( ط ) : غذاى سرخ كرده ، خورش كه با گوشت سرخ كرده تهيّه شود . القِلِّيَة - [ قلي ] : حجرهء عابد يا راهب ، صومعه